دارم به این یه سال که با این استاد کلاس برداشتم فک میکنم....به  رفتار خودم...چون بهم گفت حس کرده که من بهش حس دارم در حالی که من واقعا هیچ حسی نداشتم...دارم فک میکنم مثلا چه عشوه ای اومدم که همچین فکری کرده..این در حالیه که من اصلا و ابدا عشوه گری و دلبری بلد نیستم..تو این یک سال من هیچ حرفی خارج درس باهاش نزدم..همیشه رسمی بودم..حتی کلاسم هم عمومی بود نه خصوصی...تو این یه سال هر بار ذهنم رفت سمتش که خیلی خیلی اندک بود، چون سپتامبر همیشه حضور پررنگی تو قلبم داشت، به خودم میگفتم نه این که اصن نمیتونه به من حسی داشته باشه..اخه برخورداش و رفتاراش با من مث بقیه بود بدون کوچکترین چیز متفاوتی...البته چرا...یه چیزی فرق داشت..از من بیشتر از همه تعریف میکرد..حالا الان دچار دوگانگی شدم. نمیدونم چون بهم علاقه داشته تعریف میداده یا چون واقعا خوب میزدم؟ نکنه چرت میزدمو الکی تعریف میداده؟ امشب خیلی منو پوش کرد که یه جواب قطعی بدم..اول طفره رفتم...فشار اورد دوباره و من جواب رد دادم..علتشو پرسید...یه علتی که به نظر خودم مهم بود رو گفتم..به نظر اون مهم نبود البته...دوباره پرسبد حالا ورای اون علت دیگه چه مشکلیه که جواب رد دادم...خب چیزی به ذهنم نرسبد چون شناختی ازش ندارم واقعا..و همین رو بهش گفتم...البته من انقد شوکه بودم که ذهنم از هر سوال و جوابی خالی شده بوذ...به زحمت راضیش کردم فردا مفصل صحبت کنیم..ولی حتی نمیدونم میخوام بهش چی بگم:/  هووووف..  خواب ندارم امشب...ذهنم درگیره....از دستش عصبانی ام...کاش این حرفو نمیزد هیچ وقت..دارم فک میکنم جواب رد بدم اونوقت هفته بعد چطوری سر کلاس نگاش کنم؟ فک کنم اصن روم نشه ببینمش..نمیدونم...اه چقد بده اینطوری...

 انتشار از منبع : happyapril-b - happyapril-b
پنجشنبه 23 دی 1395 ساعت 09:42:29
  برچسب ها : ذهنم ,جواب ,نمیدونم ,تعریف ,خیلی ,واقعا