خب این دو سه ساعت که من همش در حالت خواب و بیداری بودم الانم باید بیدار میشدم که تا یه ساعت دیگه برم جایی...همچنان دارم قضیه دیشب رو سبک سنگین میکنم و دوست دارم هر چه زودتر تموم شه بره:/ کلا نمیدونم چه حکمتیه که هر وقت به یه آرامش میرسم تو زندگیم و میگم به به چقد زندگی مجردی و ارامشش خوبه و فعلا اصن ازدواج نمیخوام سریع یکی میپره وسط دیروز ظهر داشتم به دوستم همین چیزا رو میگفتم..اون هی میگف خسته شدم...دوست دارم ازدواج کنم و فلان..منم اینور مخالف که مگه بیکاری بابا..مجردی به این خوبی..واسه خودت زندگی میکنی... من از دیشب که کلا نظرم منفی بود و تا این لحظه هم همچنان منفیه ولی دوستم گفت حالا زود قضاوت نکن و زود جواب رد نده...میدونید چرا جواب رد میخوام بدم؟ به خاطر تفاوت اعتقادات مذهبی مون...من ادم خیلییییی مذهبی نیستم..یعنی ظاهرم که نیس ولی یه سری چیزا برای خودم مهمن..مثلا نماز، روزه، احترام به ایمه و اینجورچیزا...بعد از اون طرف باز برام مهمه طرف مقابل هم مثل خودم اینا رو رعایت کنه...بعد ایشون کلا اهل این مسایل دینی نیستن...از منم خرده گرفت که این عقیده تو اصن منطقی نیستش و خیلیا هستن که نماز میخونن ولی صدتا کار بد هم میکنن که ممکنه من انجام ندم...و مهم انسانیت و این حرفاست...خب بله اخلاق و انسانیت خیلی هم عالیه ولی خب من اخلاق و انسانیت و انجام فرایض رو با هم دوست دارم در طرف مقابلم ببینم...دوستم که میگه تو خیلی سخت میگیری...ولی من همیشه این مساله برام مهم بوده....البته یه دلیلی هم که شاید دارم زیادی سخت میگیرم اینه که من علاقه عمیقی ندارم به ایشون...شاید اگه داشتم یه ذره از موضع خودم کوتاه میومدم و چشم پوشی هم میکردم...مثلا اگه سپتامبر بود قطعا چشم پوشی میکردم ولی همین علاقه نداشتن زیاد باعث میشه من خیلی سرسختی نشون بدم...از طرف دیگه من تو فامیل نزدیکمون نتیجه اختلاف عقاید رو دیدم...که مثلا خانم مذهبی بوده و اقا مخالف...مث همین وضعیت الان من و ایشون...بعد الان بچه ها بلاتکلیفن...میرن به سمت اعتقادات مادر گرایش پیدا کنن ، پدر مسخرشون میکنه و میگه این کارا چیه؟ از اون ور مادر میگه باباتون رو جدی نگیرید و راه من درسته...خب البته هیچ تضمینی هم نیست حالا مثلا من و طرف مقابل اگه هر دومون مذهبی باشیم بچه هامونم اون مدل شن یا بالعکس..چون باز نمونه دیدم که مثلا زن و شوهر اصن نمیخواستن بچشون تو این راه باشه و اتفاقا بچه خودش بی توجه به پدر و مادر به شدت علاقمند شده به مذهب..نمونه عکسش هم باز هست خلاصه که تنها دلیلی هم که شاید این مدت باعث شد من زیاد به ایشون علاقمند نشم همین حرفای ضد دینی بود که گاها میدیدم میزد

حتی یادمه دو ماه پیش بود مامانم گفت فک کنم استادت یه فکرایی برات داره..منم گفتم نه بابا بیچاره اصن تو این خطا نیس..اگه باشه هم که اصن به خاطر این مساله رد هست ولی دوستم دیشب هی نشست مثال هایی از زوج های خوشبخت و بدون تفاهم مذهبی برام زد و گفت بیشتر فک کنم....خب واقعیتش من حتی دوست داشتم شوهرم چند پله از خودم مذهبی تر هم باشه! چون به هرحال کسی که قرار یه عمر همنشین ادم باشه خواه ناخواه رو ادم اثر میذاره دیگه..پس چه بهتر که اعتقاداتش از من قوی تر باشه و به منم کمک کنه تو این زمینه نه که تازه منم سست کنه تو این راه یا من مجبور شم اونو هی مجبور کنم بیاد تو راه من:/ از نظر شخصیتی و اخلاقی خب این بنده خدا ادم بدی نیست....یعنی واقعا تو این یه سال نگاه بد، یا مثلا حرکت ناشایستی واقعا من ازش ندیدم و خودش هم تاکید داشت که رو این قسمت توجه داشته باشم بیشتر...حالا باز هم باید فک کنم...فعلا امروز میرم سر وقت مادر فسقلی..باید یه مشورت هم با اون انجام بدم...شما خوانندگان عزیز هم نظر بدید ممنون میشم..به خصوص دوستان متاهل..که تو زندگی مشترک چقد این تفاهمات مذهبی مهمه؟

 انتشار از منبع : happyapril-b - happyapril-b
پنجشنبه 23 دی 1395 ساعت 09:42:29
  برچسب ها : مثلا ,باشه ,ایشون ,دوستم ,همین ,دوست ,دوست دارم